الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
315
الغدير ( فارسي )
ثعلبه يربوعى - از عاصم و عبيد و عرين و جعفر - پس دربارهء آنان روشهاى گوناگونى پيشنهاد شد در ميان لشگر ؛ بوقتاده از آنان بود كه گواهى دادند ايشان آواز به اذان و اقامه برداشته و به نماز ايستادند و چون دربارهء آنان پيشنهادهاى ناساز با هم دادند دستور داده شد آنان را در بند كنند ، شبى سرد بود كه هيچكس در برابر آن نمىتوانست ايستاد و هر چه مىگذشت سردتر مىشد خالد جارچى را بفرمود تا بانگ برداشت ( ادفئوا اسراكم ) بنديان خويش را جامهء گرم بپوشانيد ولى در زبان كنانيان واژهء ادفئوا را با دستور به كشتن ، برابر مىشمردند و از اين سخن نيز چنان دريافتند كه مىخواهد فرمان كشتار بدهد با آن كه او خواسته اى نداشت جز پوشاندن ايشان در جامهء گرم ، پس ايشان را بكشتند . و ضرار پسر ازور مالك را بكشت و خالد كه فرياد را بشنيد بيرون شد ، و سپاهيان ، كشتار را به انجام رسانده بودند و او گفت چون خداوند كارى خواهد چنان است كه تير درست بر نشانه نشيند ، خالد زن مالك ام تميم را بگرفت و ابو قتاده گفت اين كار تواست ؟ خالد او را باز داشت و بر سر خشم آمده بگذشت و در « تاريخ ابو الفدا » آمده كه عبد اللَّه پسر عمر و ابو قتادهء انصارى در آنجا بودند و در كار مالك با خالد سخن گفتند او را گفتار ايشان ناخوش آمد و مالك گفت : خالد ! ما را به نزد بوبكر فرست تا او خود دربارهء ما داورى كند خالد گفت خدا مرا رها نكند اگر دست از تو بردارم و ضرار پسر ازور پيش آمده گردن وى را زد . عمر به بوبكر گفت : « تيغ خالد ، آشوب و ستم به همراه دارد » و در اين زمينه با وى بسيار سخن كرد و او پاسخ داد عمر ! او - در باز گرداندن سخن خدا به جائى شايسته - لغزيده ، زبانت را از گفتگو در پيرامون خالد كوتاه كن زيرا من شمشيرى را كه خداوند بر روى بد كيشان برهنه نموده است در نيام نمىكنم . و - به گفتهء طبرى و ديگران - از سفارشهاى بوبكر به سپاهيانش اين بود : چون به خانههاى مردم نزديك شديد و بانگ نماز از آن جا شنيديد دست از خداوندان آن بداريد تا بپرسيد چه چيز را ناپسند مىدارند و اگر بانگ نماز